تبليغاتX
♥ஜღ♥عاشقانه♥ஜღ♥

♥ஜღ♥عاشقانه♥ஜღ♥

مطالب عاشقانه وجالب و حرف های آموزنده

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول   تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول  تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول
نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت توسط هستی|

مادر:
کاشکی می شد بهت بگم؛
چقدر صدات و دوست دارم
لالایی هات و دوست دارم؛
بغض صدات و دوست دارم

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت توسط هستی|

اگر در این دنیا خودت را در جاده ی زندگی گم کنی،

در آن دنیا در می یابی ، که بر صراط مستقیم زندگی نکرده ای؛

در شلوغی های زندگی خودت را پیدا کن ...

مگذار این غبار تو را به دست غیر بسپارد

دستی ببر و " خودِ غبار گرفته ات " را از زمین بردار

دستی بر آن بکش و غبارش را بتکان

با گذشت اینهمه سال ،

باز درخشندگی اش متعجبت می کند.

خویش را پیدا کن ...

قبل از آنکه دیر شود

خیلی نمی خواهد دور بروی،

جایی همین نزدیکی ها را بگرد ...

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت توسط هستی|

چهارزانو میشینم ، چشمامو می بندم و میرم تو فکر. مثل ایکیوسان. میرم به کودکی. دلتنگی هامو، ‌خاطره هامو ورق می زنم..

 

یادش بخیر..

 

دلم برای معصومیت هایدی تنگه ، برای اون چهره ی غمگین حنا پشت ماشین نخ ریسی. برای شجاعت های پسر شجاع و پیپِ پدرش.

 

دیگه تو کوچه خیابونا اثری از رد پای ترنادو نیست. روی در و دیوارهای شهر علامت z نمیبینم. حتی روی شکم چاق گروهبان گارسیا ها.

 

هنوز وقتی دریا می رم دلم یه غول خوشگل صورتی میخواد. دوست دارم محکم بشینم پشت سرندیپیتی و همه ی دریا رو زیر آبی بریم.

 

این روزا روی پاگرد پله ها هرچقدر هم منتظر بمونی ،‌ حتی سایه ی بابالنگ درازو هم نمیتونی ببینی.

 

مادربزرگه اگه الان زنده باشه ، فکر کنم دیگه تنهاست. یا شاید با هاپوکمار. من از همون اول می دونستم هیچکس جز هاپوکمار از ته دل مادربزرگه رو دوست نداره.

 

دلم برای تام سایر و هاکلبری هم خیلی تنگه. رفیق هم رفیقای قدیم.

 

هنوزم وقتی یاد غربت و عشق گالیور میفتم دلم میگیره.

 

این روزا دیگه کسی واسه رسیدن هاچ به مادرش دعا نمیکنه.

 

اون موقعا ،‌ آدم اخموها رو هم می شد دوست داشت. دلم برای کاکروی دوست داشتنیم تنگ شده. به دلم موند که یه بار تیم سوباسا رو شیش تایی کنن...

 

اون روزا هرچی اسفناج می خوردم ، بازوهام مثل بازوهای ملوان زبل قلمبه نمی شد..

 

هنوز کارهای خارق العاده ی کارگاه گجت خودمونو خیلی دوست تر دارم از آتیش بازی های این بِن تِن..

 

بشکن ! من نمیشکنم! چی بود چی بود؟ شیشه شکست!

 

شیشه نبود ،‌ پس چی شکست؟ .... اَلسون و وَلسون قلب منو شکستن ،‌ چه شیطونایی هستن ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت توسط هستی|

 

شاید این دنیای ما   دنیایی دگر باشد

شاید این زمین ما   زمینی دگر باشد

شاید این آسمان ما  آسمانی دگر باشد

و اینها همه یک بازیست...

   هفت خوان ...

               هفت طبقه...

                           با هفت آسمان...

و شاید مرحله ششم بازی هستیم

یک بازیِ بی قهرمان...

و ما همه گنه کارانی منگ و بی خبر...

                                    اما بهداشتی...

آری...

زمین ما جهنم زمینی دگر است

ما همه بُت سازانی قهاریم

و این هنرمندی را از بت شکنی ها آموخته ایم...

بت های ما قبل خود را...

نمی دانم این چه کاریست...

                       این چه خشمی است...

                                     این چه آرامشی است...

و ابراهیم ها غافلند از این که

       نوازش ها محکم تر از تبر است بر روی بت...

آری...

آسمان ما آسمان جهنمی دگر است

صدایی آرام درِ گوشم می خواند:

منم سازنده ی ابلیس...

و اوست که خوبی ها را ارزش می دهد...

و اوست که خود را زشت کرده تا بر او نزدیک نشوید...

و شما ها غافلید از اینکه او بی گناه کارترین سازندگان من است

من هم با فریادی آرام در گوشش خواندم:

چرا من...؟؟

به جرم گناه پدرم آدم...

                     مادرم حوا ...

                            آن دو کودکِ نفهم... ،

در این دنیای جهنمی بسوزم...؟

                              

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت توسط هستی|

- بخشش را "بخش کن"... محبت را "پخش کن" ...

 

- غضب "پریشانی" است... نهایتش "پشیمانی" است ...

 

- "به طرف" گوش بده... "بی طرف" نظر بده ...

 

- شکیبایی... بر هر "دعوایی"، "دواست"...

 

- هر چه "بضاعتمان" کمتراست ... "قضاوتمان" بیشتر است...

 

- وقتی "عصبانی" هستم ... "لب به لبخند" نمی زنم!

 

- با "خویشتنداری" ... "خویشاوند داری" ...

 

- "بخشش" ... پاک کن "رنجش" ...

 

- به "خشم" ... "چشم" نگو ...

 

- در اینکه با هم "تفاوت داریم"...  با هم "تفاهم داریم"!؟

 

- موقع عصبانیت... "داد نزن" خود را  "باد بزن"!

 

- سوء تفاهم، "تیر خطایی" است... که از "گمان" رها می شود!

 

- انسان "خوشرو" ... گل "خوشبو" ست.

 

- "آتشنشان" باش ... "آتشفشان" نباش ...

 

- از دورویی "دوری" کنیم... جای "دوری" نمی رود!

 

- وقتی "دور هم" جمع نشدیم ... "دور از هم" منها شدیم!

 

- از "تنفر" ... "متنفرم" ...

 

- "می توانست" اینطور نباشد... "می توانم"  اینطور نباشم ...

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت توسط هستی|

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی

پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم

پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر بیل گیتس است

پسر: آهان اگر اینطور است، قبول است


پدر به دیدار بیل گیتس می رود

پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم

بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند

پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است

بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است
پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود

پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم

مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!

پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!

مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد

و معامله به این ترتیب انجام می شود

نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید

چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت توسط هستی|

یادم باشد : رفتار من برخورد دیگران را مشخص می کند؛

یادم باشد : حرمت من در رفتار و گفتارم است؛

یادم باشد : شوخی ها مقدمه گناه اند؛

یادم باشد : اگر حریم ها بشکنند شیطان لبخند خواهد زد

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت توسط هستی|

پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود

دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت

وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت

می دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو

گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد

كه از پله‏ های اتوبوس پايين می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت توسط هستی|

من تا آمدنت چشم به راحت هستم

با دیدن جای خالی نگاهت مستم

زنده ام با یاد آنروز که با هم بودیم

من به آنروز که بیایی چشم امید بستم

یاد آنروز که غم غصه ز من می راندی

بهر یک لبخند من شعر امید می خواندی

قدر آن لحظات را وقت وداع فهمیدم

ولی ای کاش همیشه پیش من می ماندی

روز در یادم وشبها تو به خوابم هستی

من که تا آمدنت چشم به راهت هستم

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت توسط هستی|

باید یاد بگیریم :

استاد تغـیـیـر باشیم نه قربانی تقدیر؛

در بازی زندگی اگر عـوض نشویم، تعـویض می شـویم ...

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت توسط هستی|

خانه ی دوست کجاست؟

خانه دوست در آن عرش خداست؛

خانه ی دوست در آن قلب پر از نور خداست؛

و فقط دوست، خداست ...

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت توسط هستی|

هر چی مهربون تر باشی بیشتر بهت ظلم می کنند؛

هر چی صادق تر باشی بیشتر بهت دروغ میگن؛

هر چی خودتو خاکی تر نشون بدی، کمتر واست ارزش قائل میشن؛

هر چی قلبت رو آسون تر در اختیار اطرافیانت بذاری، راحت تر لهش می کنند؛

و اگر بدونن که منتظری و بهشون احتیاج داری؛

اندازه ی یه دنیا ازت فاصله می گیرند؛

و این، حقیقت زندگیست ...

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت توسط هستی|

خدایا؛

 

به من فهم و شعور بده؛

 

تا برای آنچه که تقدیرم نیست اشک نریزم ...

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت توسط هستی|

اگر در این دنیا خودت را در جاده ی زندگی گم کنی،

در آن دنیا در می یابی ، که بر صراط مستقیم زندگی نکرده ای؛

در شلوغی های زندگی خودت را پیدا کن ...

مگدار این غبار تو را به دست غیر بسپارد

دستی ببر و " خودِ غبار گرفته ات " را از زمین بردار

دستی بر آن بکش و غبارش را بتکان

با گذشت اینهمه سال ،

باز درخشندگی اش متعجبت می کند.

خویش را پیدا کن ...

قبل از آنکه دیر شود

خیلی نمی خواهد دور بروی،

جایی همین نزدیکی ها را بگرد ...

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت توسط هستی|

اگر در این دنیا خودت را در جاده ی زندگی گم کنی،

در آن دنیا در می یابی ، که بر صراط مستقیم زندگی نکرده ای؛

در شلوغی های زندگی خودت را پیدا کن ...

مگدار این غبار تو را به دست غیر بسپارد

دستی ببر و " خودِ غبار گرفته ات " را از زمین بردار

دستی بر آن بکش و غبارش را بتکان

با گذشت اینهمه سال ،

باز درخشندگی اش متعجبت می کند.

خویش را پیدا کن ...

قبل از آنکه دیر شود

خیلی نمی خواهد دور بروی،

جایی همین نزدیکی ها را بگرد ...

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت توسط هستی|

نامت را انسانى باهوش بگذار؛

 

اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى ...!

 

 

«مهاتما گاندی»

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت توسط هستی|

 

گاهــی آدم دلــش می خواهـد

 

کفــش هایش را دربیــاورد،

 

یواشکی نوک پـــا، نوک پــا ...

 

از خودش دور شــود،

 

دور دور دور ...

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت توسط هستی|

از کسانیکه از من مـــــــــــتنفرند سپاس؛ آنها مرا قویتر میکنند.

از کسانیکه مرا دوســـــــــــــــــــــت دارند ممنونم، آنان قلب مرا بزرگتر میکنند.

ازکسانیکه مرا ترک میکنند متشـــــــــــــکرم، آنان بمن می آموزند که هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست .

از کسانیکه با من مـــــیمانند سپاسگذارم، آنان بمن معنای دوست واقعی را نشان میدهند ...
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت توسط هستی|

به روی کاغذم دریا کشیدم

برایش ساحلی زیبا کشیدم

به پروازش در اوردم دمادم

به زیر پای او صحرا کشیدم

ز رنگی تیره ابری افریدم

سپس ، باران سیل اسا کشیدم

جفا و جور دلبر را چو دیدم

دلش را سنگی از خارا کشیدم

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت توسط هستی|


آخرين مطالب
» به وبلاگ من خوش آمدید....
» روز مادر مبارک
»
» عروسکا ... عروسکا ... کجایید ؟!
» سوختن در آتش گلستان...
» جملات جالب وپند آموز
» پدر زرنگ
»
» پیرمرد مهربان...
»
Design By : Pars Skin






.


استخاره آنلاین با قرآن کریم



کد آهنگ:پی سی نرم افزار

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت

parsskin go Up

كد ماوس